تبليغاتX
انجمن وبلاگ نويسان
دانلود آهنگ جدید
دانلود رايگان فيلم و سريال
ابزار وبلاگ
دانلود زیرنویس
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
دانلود آهنگ جدید
webdesign düsseldorf
مدل لباس
دانلود آهنگ جدید
خرید کتاب
انجام پروژه متلب
در ضد سرقت
دانلود کتاب

خرید لباس مجلسی
جراحی بینی
دانلود موزیک
کفش زنانه
دانلود آهنگ جدید
ثبت نام لاتاری
وقت سفارت
بلیط هواپیما
ویزای کاری
دانلود فيلم جديد
مجله تفریحی و سرگرمی
دانلود سریال شهرزاد
سریال عالیجناب
دانلود آهنگ جدید
دانلود اهنگ سنتی
شبکه اجتماعی
سریال شهرزاد فصل سوم
اخبار روز ایران
پاپ آپ
تور لحظه اخری
خرید فالوور اینستاگرام
ارتودنسی
آنتن مرکزی
کاغذ سابلیمیشن
کلیپ
ارتودنسی
خرید بلیط هواپیما
دانلود فیلم و سریال
آسام بنا | کاغذ دیواری سه بعدی
دکوپک | پوستر دیواری سه بعدی
حکیم غیاثالدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری

حکیم غیاثالدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری
حکیم غیاثالدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری

 

 

میرمخدوم سیدمحمد نیشابوری

عارف و شاعر قرن هشتم و نهم هجری

 

Mir Makhtum –e Neyshaburi

Mir Makhdum Seyyed Mohammad –e Neyshāburi

(Iran – Neyshabur)

 

میرمختوم نیشابوری

امیر مخدوم میرمحمد نیشابوری مدنی، متوفی 830 هجری قمری، از شاعران  و عارفان قرن هشتم و اوایل قرن نهم هجری است که همعصر شاهرخ تیموری و شاگرد قاسم انوار –از مشایخ صوفیه- بوده. وفات میرمختوم نیشابوری در سال 830 هجری رخ داده و از او آثاری همچون دیوان شعر و رساله منظوم محبت‌نامه می‌توان نام برد.

 

 

سیدمحمد معروف به میرمخدوم نیشابوری (امیرمخدوم؛ میرمختوم؛ امیرمختوم)، از شاعران اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم هجری است. جدّش از سادات یثرب (مدینه) بود که به زیارت مشهد مقدس رضویه آمد و در نیشابور، تاهل اختیار کرد، در همین دیار، به عنوان کدخدا مسکن گزید. میرمختوم در نیشابور متولد شد و همانجا از خرمن بیکران دانش، خوشه‌ها چید و چون به مرتبه کمال رسید، سپس در هرات به خدمت سید معین‌الدین قاسم الانوار تبریزی (757-837 هـ؛ از مشایخ اهل تصوف و شاعر پارسی‌گوی) درآمد و نزد وی به مقام شامخی رسید و شاه قاسم به او لقب «میر مخدوم» داد، همچنین این نام به صورت «میرمختوم» نیز آمده است که احتمالا «مختوم» صورت تصحیف شده‌ی «مخدوم» می‌باشد.

شاه قاسم انوار، نسبت به میرمخدوم علاقه و دلبستگی زیاد داشت، چنانکه به گفته‌ی امیرعلیشیر نوایی، مختوم، «امیر قاسم را به منزله‌ی فرزند و محبوب بود». سرانجام، قاسم الانوار را به جرم تشیع از هرات تبعید کردند، اما چیزی نگذشت که مختوم نیشابوری، طرف میل مفرط و ارادت خراسانیان گردید. عبدالرفیع حقیقت -تاریخنگار معاصر- از وی به عنوان، «پیشوای فکری جنبش خراسانیان بر ضد تیموریان و یار و ندیم سیدقاسم انوار» یاد می‌کند. این سید پرشور نیشابوری نیز گرفتار تکفیر متعصبان گردید و چند گاهی به دستور شاهرخ، در زندان به سر بود؛ میرمختوم، متهم شده بود که به امیر غیاث‌الدین ترخان تعلق خاطر داشته و رساله «محبت‌نامه» را برای وی به رشته نظم کشیده است. بعد از آن نیز از آزار سید مخدوم دست برنداشتند، گویند روغن داغ بر سر او ریختند و او را با آزار و شکنجه کشتند. وفان سید محمد مخدوم نیشابوری در سال 830 هجری قمری، به وقوع پیوست. از قاسم انوار، سه غزل در رثاء میر مخدوم -که به عنوان عزیزی بسیار محبوب در نزد قاسم نمایانگر است- بر جای مانده و در یکی از آن‌ها به اسم او تصریح شده است:

میرمخدوم سفر کـــرد و دعایی فرمــود

همه دل‌های عزیزان به فراقش فرسود

برخی تذکره‌ها، جای خاکسپاری پیکر میرمخدوم سیدمحمد نیشابوری را در قریه مهرآباد نیشابور یاد کرده‌اند. هم‌اکنون در جنوب شهر نیشابور، بنای کهن آجری با گنبدی بلند و زیبا پابرجاست که در دورن آن، آرامجایی است که از سطح زمین بالاتر قرار گرفته و غالباً روی آن با پارچه‌ای سبزرنگ، پوشیده و این محل، زیارتگاه و مورد احترام مردم منطقه است. برخی، بنای آجری مهرآباد (یا مهراوا) را آرامگاه میرمخدوم نیشابوری می‌دانند. و اینک، چکامه‌ای در سوگ میرمختوم نیشابوری:

وجود عشق شد پیدا زهی عشق جهان‌آرا

بدان این رمز را پنهان مگو با هیچ کس عمدا

ز عقل و نفس عشق آمد که او حد وسط دارد

برو ختم ولادت شد که در ترکیب شد مبدا

از آثار میرمخدوم نیشابوری می‌توان به رساله منظوم محبت‌نامه و دیوان میرمختوم نیشابوری، اشاره کرد. همچنین نسخه‌ای خطی با عنوان «کلیات میرمختوم نیشابوری» (= پسندالاحرار) در کتابخانه آیت‌الله مرعشی قم موجود است که دربرگیرنده‌ی غزليات، رباعيات، رساله محبت‌نامه، دو رساله در اسباب وصول، رساله در مفردات و مركبات عالم و همچنین مكتوباتي به امير علي خوارزمي، شيخ يوسف، مولانا شمس‌الدين و ديگران می‌باشد. در زیر بیت‌هایی از میرمخدوم سیدمحمد نیشابوری، می‌آید:  

در دایره وجود، موجود یکی‌ست

از کعبه و کنشت، مقصود یکی‌ست

بر صفحه کائنات، خطی‌ست مُبین

کای سالک ره، عابد و معبود یکی‌ست

***

می‌رود هر کس به رسمی، در طریق راه عشق

راه ما آمد فنا و نامرادی زاد ما

***

آن‌کس که جز او نیست به عالم، موجود

قیّوم وجودست و هم‌او اصل وجود

در هر اسمی اگر چه خود را بنمود

از اسم کجا شود مسمّی مشهود

***

آن دل که شد از هر دو جهان فارغ و آزاد

بشنید مگر از شکن زلف تو بوئی

***

موجود حقیقی به جز انسان نبود

بر هر فهمی این سخن آسان نبود

یک جرعه ازین شراب نابت ندهند

تا خلق و خدا پیش تو یکسان نبود

***

آن را که در این راه شعوری و شروعی‌ست

در هر نفس ای دوست عروجی و رجوعی‌ست

- فهرست منابع:

- صفا، ذبیح‌الله، «تاریخ ادبیات در ایران»، فردوسی، تهران: 1373، ج 4، ص355.

- گرایلی، فریدون، «نیشابور: شهر فیروزه»، چاپ چهارم، 1375، ص 471-474.

- «مخدوم نیشابوری، محمد»، وبگاه راسخون (وابسته به سازمان اوقاف و امور خیریه)، تاریخ مشاهده: 05/05/1391.

- «محمد مخدوم»، وبگاه ویکی‌پدیا، تاریخ مشاهده: 05/05/1391.

- حقیقت، عبدالرفیع، «تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبشهای ایرانیان در قرن هشتم هجری»، کومش، تهران: 1374، ص312.

- «کلیات میرمختوم نیشابوری»، وبگاه بانک اطلاعات نسخ خطی شیخ آقا بزرگ تهرانی، تاریخ مشاهده: 05/05/1391.

 

- منبع:

·          «میرمخدوم نیشابوری؛ چکامه‌سرا و پیشوای فکری جنبش خراسانیان بر ضد تیموریان»، به کوشش ققنوس شرق، ابرشهر: دانشنامه نیشابور، مردادماه 1391.

 


ادامه مطلب...
بازديد : 1281 مرتبه
تاريخ : جمعه 13 مرداد 1391

عاشیق دل‌خسته گؤر دلداره دؤندرمیش یوزون

عالمی ترک ائیله‌میش اول یاره دؤندرمیش یوزون

حاش‌لله کیم، کؤنول یوزون قاپوندن دؤندره

بولبول بیچاره دور گولزاره دؤندرمیش یوزون

دؤندریب زاهد یوزون محرابه، هر دم یاش تؤکر

عاشیقون دیواری یوخ، دیداره دؤندرمیش یوزون

یاره دؤندرمیش یوزون گؤرگج رقیبه سؤیله‌دوم

اول گول خندانی گؤرکیم، خاره دؤندرمیش یوزون

دنیادا مقصودینه هر کیمسه یوزون دؤنده‌رور

بو «خطایی»! سن بت عیّاره دؤندرمیش یوزون

شاه اسمعیل صفوی(خطایی)


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|عاشیق,دل‌خسته,گؤر,دلداره,دؤندرمیش,یوزون, ,
بازديد : 1195 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391

 

 

فریدون جنیدی

زاده 1317 در روستای فیشان کوهستان ریوند نیشابور

شاهنامه‌پژوه برجسته و بیانگذار سازمان پژوهش فرهنگ ایران

 

Fereydun-e Joneydi

(Iran – Neyshabur)

 

 

پژوهنده روزگار نخست

فرشاد ابراهیمی

 

«... براي ايرانيان از روزنه‌ی چشم بيگانگان به جهان نگريستن، ره رستگاري نيست،

و از ديدگاه آنان به ايران نگريستن، مايه‌ی شرمساري است.»

 

اين جمله‌ی شگفتآور انديشمندي است كه پس از سال‌ها ايستادگي در برابر هجوم تندبادهاي شرق و غرب بر بوستان فرهنگ ايراني، همچنان بر آموزش و بررسي اين فرهنگ پاي مي‌فشارد و تنها راه سربلندي و رهايي از آشفتگي جامعه‌ی ايراني را رويكردي دوباره به شاهنامه و انديشه‌ی نيك نياكان مي‌داند.

ز تنـــــدباد حــــــوادث نمــــي‌توان ديــــدن

در اين چمن كه گلي بوده است يا سمني

از اين سـموم كه بر طرف بوستان بگذشت

عجب كه بوي گلي هست و رنگ نسترني

سال ها كوشش او در راه خودباوري ايرانيان از سرآغازي شكوهمند در جواني‌اش سرچشمه مي‌گيرد ... و ياد آن لحظه‌ی بزرگ (1345) در كلاس «درس تاريخ فرهنگ» (دكتر عيسي صديق)، هنگامي كه استاد صديق درباره اوستاخواني و پهلوي‌خواني اروپاييان سخن مي‌گفت و با ستايش بيش از اندازه از آنان، سخن را به خواندن سنگ‌نوشته‌هاي بيستون به كوشش راولينسون كشانيد، و با چنان بزرگداشت و شور و گرمي از كار او ياد مي‌كرد كه از چشمانش درخش مي‌جهيد و گفت: «يك اروپايي براي خواندن سنگ‌نوشته‌ی ايراني، 30 سال زمان نهاد، و شما كه ايراني هستيد آيا حاضريد براي كشور خودتان سه سال از عمر خودتان را بگذاريد؟» چون اين سخن را گفت انگشتان دست راست را در جيب جليقه نهاد و به دانشجويان پشت كرد تا پشت ميز بنشيند. او در روند اين يادآوري چنين مي‌نويسد: «در اين هنگام بر پاي خاسته بودم، و چون استاد مرا ديد كه ايستاده‌ام، پرسيد: «بله؟ آقا!» چنان كه آيين كلاس‌هاي او بوده، نام خودم، كلاسم، رشته‌ام را يادآور شدم و استاد گفت: «بفرماييد.» من نيز با گرمايي كه از نهاد جان و روانم برخاسته بود، گفتم: استاد مگر شما آن ايرانيان را كه 30 سال بر سر كار پژوهش جان و زمان نهاده باشند نمي‌شناسيد؟ مگر فردوسي براي زنده نگه داشتن انديشه و فرهنگ و زبان ايراني، 30 سال زمان ننهاد، باز آن‌كه بارها گفته شده است كه نان جو نيز بر سفره نداشته است؟ مگر استاد دهخدا بيش از 30 سال زمان بر سر فرهنگ ننهاد؟ هنوز كه كفن دهخدا خشك نشده است! شما به جاي آنكه جوانان را برانگيزيد تا 30، 40 سال از زمان خود را بر سرفرهنگ ايران بنهند، آنان را كوچك مي‌شماريد، تا در خود ننگ ببينند و خويش را درخور و شايسته سرزنش بشمارند؟ اكنون براي آن‌كه بدانيد جوانان ايراني، 30 سال از زندگي خود را بر سر فرهنگ ايران مي‌نهند همين جا به شما مي‌گويم: من! فريدون جنيدي! جوان ايراني! تا پايان زمان خود، زندگي خويش را در راه پژوهش در فرهنگ ايران خواهم افشاند.»

اما بي‌گمان بنيانگذاري سازمان پژوهش فرهنگ ايران (بنياد نيشابور) را به وسيله‌ی استاد در سال 1358 بايد كانوني بزرگ در كاركرد و كوشش او در آرمان‌هايش دانست. جايگاهي براي ايرانيان كه در آن به گونه علمي و پژوهشي به ايران و فرهنگ ايراني پرداخته مي‌شود. جايگاهي كه به راستي با زندگي و سرنوشت و سرگذشت استاد توامان است. خانه‌اي از آن فردوسي و دانشگاهي ايراني كه آرمان باشندگانش فراخواني است كه ميزبانش از وراي هزاره‌ها براي ايرانيان به ارمغان آورده است: «برپاي خيزيد و فرهنگ خويش بازشناسيد و جايگاه خويش و كشور خويش را در جهان بازيابيد و ارزش دستاوردهاي بي‌شمار فرهنگي پدران و مادران خويش را در پهنه‌ی ميدان فرهنگ جهاني بازبينيد و در اين زمان كه هياهويي خفيف، از جنبش آبخيزهاي ژرفاي درياي جان ايرانيان به گوش مي‌رسد، و از همه سو جنبش‌هاي فرهنگي تازه را پديد مي‌آورد ... اين زمان زرين را، كه همهمه‌ی نهفته بيداري جان ايرانيان، نرم نرمك آشكار مي‌شود از دست مدهيد! اين تپش، تپش دل فرهنگ ايران است، آن را دريابيد! اين دم، دم گرم جان نياكان است آن را فروبريد.»
او در روز بيستم فروردين ماه 1318 در كوهستان رِيوَند نيشابور، در روستاي فيشان كه امروز به نام «معدن فيروزه» نامبردار است، پاي به ميدان زندگي نهاد. پدر روانشادش - بكتاش ايراني- بر روي انديشه فرزندان كار مي‌كرد و شيوه‌ی درست‌انديشي را به آنان مي‌آموخت. او از دهقانان بزرگ خراسان بود، و فرزندانش همه‌ساله به هنگام تابستان به روستا مي‌رفتند، و از دشت‌هاي دوركرانه‌ی بي‌مرز و دروازه، از باغ‌هاي پرگل و ميوه، از رودهاي پرخروش كوهستان برخوردار مي‌شدند.

جنيدي همواره در نوشتارهايش از پدر خود به بزرگي ياد مي‌كند و نقش او را در پرورش فكري خود بسيار برجسته مي‌داند. او در نوشتارهايش در اين باره، خود نمونه‌اي را يادآور مي‌شود: «يكي از پرتوها كه پدرم بر زندگي من افكند، آن بود كه وي همه شهرهاي ايران فرهنگي از تاشكند تا تفليس و از بلخ و كابل و غزني تا قونيه و ديار بكر را ديده بود و با ويژگي‌هاي فرهنگي و آييني بيشتر مردمانِ آن شهرها آشنايي داشت.

چنان كه اگر داستاني از سمرقند مي‌گفت با گويش شيرين سمرقندي همراه بود و همچنين زبان گيلان و قزوين و تبريز، و آشنايي او به برخي از اين زبان‌ها چنان بود كه براي نمونه، دگرساني گويش تبريز و اردبيل را مي‌شناخت و در زبان بازگو مي‌كرد. انبوه يادبودهاي او از شهرهاي ايرانِ فرهنگي براي من كه ناشكيبا سخنان او را مي‌نيوشيدم به گونه‌ی گنجي شايگان درآمد ... چنان‌كه مي‌گفت: ... در سمرقند، كنار دروازه‌ی بخارا ايستاده بوديم كه كاروان هرات از راه رسيد: ... و موي بر اندام آن كودك نيوشا مي‌ايستاد كه خداوندا! آيا مي‌توان دگرباره اميد بدان ببنديم كه سمرقند و بخارا و كابل و بلخ را ببينيم؟»

روز سي‌ام تيرماه 1331 خورشيدي كه جوانان و نوجوانان تهران، آماده‌ی جانبازي در ميدان سي تير بودند، خانواده‌ی جنيدي براي دومين بار از تهران به نيشابور بازمي‌گردد. و در نيشابور در پيشگاه استاد روانشاد، «حسن سجادي» به شاگردي مي‌پردازد. روانشاد حسن سجادي از تربت حيدريه برخاسته بود و در پيشگاه اديب نيشابوري در مشهد شاگردي كرد و به شيوه‌ی زمان جامه‌ی روحانيت در بر داشت. فريدون جنيدي درباره اديب نيشابوري معتقد است: «اديب نيشابوري درخشِ پاياني از آتشدان فرهنگ نيشابور باستان بود كه با خاموشي وي، چراغ دانش و فرهنگ نيشابور خاموشي پذيرفت. اما برخي استادان چون ملك الشعرا بهار، فروزانفر و ديگران كه دانشگاه‌هاي تهران را رونق دادند، شاگرد وي بودند. كه اگر آنان نمي‌بودند روشن نبود كه دانشگاه در زمينه فرهنگ و زبان فارسي ره به كجا مي‌پيمود! ... اين‌چنين من تبار فرهنگي خويش را از اديب نيشابوري دارم و چنانچه پيش از اين ياد كردم، چند سال در پيشگاه آن مرد بزرگ، روانشاد حسن سجادي به آموزش فرهنگ ايران پرداختم. و نكته‌اي از سخنان نغز او نيست كه از پرده‌ی انديشه و اندريافتم زدوده شود. روانشاد حسن سجادي، دچار بيماري‌اي ويژه بود كه نمي‌توانست سوار بر خودرو شود، چنان‌كه يك بار سوار بر درشكه شده بود و گيج و سرگردان از درشكه پياده گرديد ... و بدين روي نتوانست به تهران ره گشايد. و همچون بهار و فروزانفر و ديگران در دانشگاه، به كار استادي پردازد. و همچنان در نيشابور مانده بود و بر بنيادِ داد و آيين وزارت فرهنگِ آن زمان، چون «مدرك تحصيلي» نداشت، به گونه ‌ی«آموزگار پيماني» با او پيمان بسته بودند تا در دبيرستان به آموزش بپردازد، و آموزگار پيماني در زينه‌هاي(1) ديواني وزارت فرهنگ، پايين‌ترين پايه، نزديك به دفتردار دبستان و دبيرستان را داشت! از اينجا مي‌بايد فشاري را كه بر روانِ من مي‌آمد بسنجيد! ما مي‌ديديم كه استادان آن زمان، همچون شادروانان بهار، سعيد نفيسي، فروزانفر، قريب و نيز استادان دانشگاه كابل به هنگام گذشتن از نيشابور به خانه‌ی استاد فرود مي‌آيند، و روزها با يكديگر به گفت و گو درباره‌ی فرهنگ ايران مي‌پردازند، اما استاد ما به گناه نداشتن (مدرك!) بدين سان روزگار مي‌گذراند!»

يورش پياپي اين انديشه‌ها، او را بر آن داشت تا بر اين استوار شود كه ايرانيان بايد از نو دانشگاه و يك روش آموزشي ديگري را بنياد گذارند. كه در آن دانش براي دانش آموخته شود، نه براي دانشنامه! و در آن هنگام كه «بنياد نيشابور» را بنياد مي‌نهد، پرده از اين آرزو برمي‌دارد و در برنامه‌ی كار آن چنين مي‌نويسد: «... اين، دانشگاه‌هاي ايراني بوده‌اند كه انديشمنداني ژرف‌نگر و تيزانديشه، به جهاني پيشكش كرده‌اند. دانش‌آموختگاني چون سهروردي و ملاصدرا، كه در زمينه‌ی چيستي و شناخت، چنان گفتارها آورده‌اند كه هم‌اكنون در جهان كمتر استادي پيدا مي‌شود كه بتواند بي‌دشواري، همه‌ی نوشته‌هاي آنها بخواند، چه رسد بدان كه مغزِ سخن آنان را دريابد. دانش‌آموختگاني چون خيام، بيروني، ابن سينا، نصر عراق كه جهان انديشه را از ايستايي به در آوردند. اين دانشگاه‌ها نه استاد دكتر و فوق دكتر داشتند، و نه دانشنامه‌ی برون‌مرزي‌شان در «شوراي عالي فرهنگ» به گواهي رسيده بود و نه اداره‌ی كل دبيرخانه و آموزش عالي و حسابداري و معاون طرح و معاون آموزش وزارت علوم، در كارشان جست وجو مي‌كرد. دانشگاهي كه دانشجويان از گوشه و كنار روستاها، براي آموزش؛ بدان روي مي‌آوردند. و در پيشگاه هر استاد كه مي‌خواستند مي‌نشستند. و چشم به آواز استاد و گوش به زنگ نداشتند، و هر زمان كه از نغمه بلبلان بهار شيدا مي‌شدند، به بيابان و كوهسار روي مي‌نهادند.

دانشگاهي كه دانشجو در هنگام دانش‌پژوهي از ديدگاه گذران زندگي، آسايش داشت، و همه‌ی كوشش او روي به پژوهش و نگرش مي‌كرد! دانشگاهي كه شيميدان آن در هنگام خواب‌آلودگي و ناآگاهي اروپاييان الكل را پديدار كرد و اخترمار آن، پايه و مايه‌ی گاهشماري گرگواري (روان در همه جهان) پيشنهاد كرد، و رياضيدان آن، چند سده پيش از اروپاييان، جنبش را در هندسه‌ی ايستا پيشنهاد كرد، و فيزيكدان آن، هزار سال پيش از اينشتين، گفت كه نور، جسم است و جهانشناس آن، 600 سال پيش از پيدا شدن امريكا بر دستِ اروپاييان به نيروي انديشه گفت كه در آن سوي كره‌ی زمين خاك و سرزمين هست و بر بنياد آنچه كه از روي خرد سنجيده مي‌شود، خاك آن سو، از خاك اين سو، كم‌تر است!»
و به راستي نيز بنياد نيشابور موفق به انجام چنين انديشه و روشي شد؛ تا آن‌جا كه فاتح عبدالله -روزنامه‌نگار و استاد تاجيك- كه به پاژنام «اردَمهر» نامزد است در روزنامه‌ی صداي مردم 23 اكتبر 1992 مي‌نويسد: «بنياد نيشابور، ذاتاً همان كارهايي را به سامان مي‌رساند كه به دوران ساسانيان فرهنگستان گندي‌شاپور، و در ايام عباسيان انجمن اخوان صفا در پيشگاه ملت ايران و مسلمان انجام داده بودند.»

از نخستين كارهاي اين نهاد علمي، در كنار نشست‌هاي شاهنامه‌خواني، آموزش زبان پهلوي (پارسي ميانه) بود، كه پافشاري و پايمردي بنياد نيشابور در اين روش، كم كم كار را به آنجا كشانيد كه از ديوارهاي سخت و بسته دانشگاه تهران، دروازه‌اي به سوي آموزش آزاد و بنياد نيشابور گشوده شد، و براي نخستين بار، گروه باستان‌شناسي و تاريخ هنر دانشگاه تهران، و پس از آن دانشكده مهندسي برق دانشگاه صنعتي شريف از استاد فريدون جنيدي براي آموزش زبان پهلوي دعوت كردند.

اما پيش از سامان گرفتن بنياد نيشابور، او خود با خداي خويش پيمان بسته بود تا كاري كند كه كودكان ايراني بتوانند اين زبان را بي‌ميانجي زبان بيگانه بياموزند. و در سال 1354 «نامه پهلواني» در آموزش زبان پهلوي را نوشت. در پيشگفتار آن چنين نوشت: «... ايرانيان نمي‌بايد بر سر گنج، «خفته» باشند، و اين گنج بزرگ، زبان ايراني است كه زيباترين، شاعرانه‌ترين و عارفانه‌ترين انديشه‌ها و اندريافت‌هاي مردمي در دانشي‌ترين گفتارها و واژه‌هاي آن به جهانيان پيشكش شده است ...»

«... اين گنج بزرگ را گرامي بداريم و با آن زندگي كنيم، و از آن، راز هماهنگي و يگانگي جهانيان را دريابيم، و اين كار نمي‌شود، مگر آن‌كه زبان پهلوي را بياموزيم، و به ميانجي آن، به دفترهايي كه بدين زبان نوشته شده است، دست يابيم و با آن سير و گشتي ديگر در اوستا و سانسكريت بياغازيم و پي ببريم كه ريشه‌ی زبان‌هاي اروپايي در اين زبان نهفته و آنان، فرزانگان خويش را به خواندن زبان ايراني فرامي‌خوانند ...»  در رويه‌ی نخست و جايگاه شناسنامه‌ی آن نيز چنين نوشت: «نويسنده‌ی اين دفتر، هيچ گونه «حقي» براي خود نمي‌شناسد، و چاپ و بهره‌گيري از آن براي همگان آزاد است.»

ياران، بارانِ پرخاش را بر سرش فرو ريختند كه اين چه كاري است؟ از روي اين دفتر، ديگر ناشران چاپ مي‌كنند، و به بهره مي‌رسند! و پاسخ او آن بود كه گيرم هزاران هزار، از روي اين دفتر چاپ شود. مگر نه آن است كه همه را مي‌بايد به ايرانيان بفروشند؟ اين همان آرزوي بزرگ من است كه هزاران هزار ايراني، مادرِ زبان‌هاي امروز ايران را بياموزند.
چون كار بنياد نيشابور آغاز شد، فرزانگان و انديشمنداني نيز در انجام اين كار بزرگ به او پيوستند كه از آن جمله مي‌توان به استاد مانوئل بربريان (مانوگ مانوگيان) –زمين‌شناس و لرزه‌شناس برجسته- و استاد حسين شهيدي (بيژن) -پژوهشگر شاهنامه- اشاره كرد.

در سال 1367 مهندس كيخسرو اردشير زارع، خانه‌ی خود را در خيابان جلاليه بالاي دانشگاه تهران به بنياد نيشابور واگذار كرد ... و در اين خانه، با داشتن كتابخانه و تالار سخنراني و آموزش و آرامشي كه از يك جايگاه گشاده‌تر پيش مي‌آيد، كارهاي بنياد با گشايشي بيشتر دنبال شد و در همين ساختمان است كه مي‌توان آموزش‌هاي گوناگون به پژوهندگان داد.

كوشش 30 ساله‌ی استاد بر روي ويرايش شاهنامه در سال 1387 به دست پژوهشگران و شاهنامه‌پژوهان رسيد. اگرچه شايد انتشار اين شاهنامه، پس از روان فردوسي، بيش از هر كس، روان يگانه فرزند درگذشته‌اش، دكتر افشين جنيدي را كه در درمانگاه مهر نيشابور، رشته جانش بر سر درمان يك بيمار دردمند از هم گسست، شاد ساخت كه در روند ويرايش شاهنامه، همواره يار و همراه پدر بود.

همچنين نخستين دفتر از بزرگ‌ترين پژوهش او با نام «داستان ايران، بر بنياد گفتارهاي ايراني» نيز كه گستره كتاب «زندگي و مهاجرت آرياييان» است، در سال جاري [1389] به دست پژوهشگران خواهد رسيد.  باري اينك آرزوي بزرگ او ساختن يك دهكده‌ی پژوهشي در نيشابور است تا همگان از همه جاي ايران و جهان بتوانند در آن به آموزش و پژوهش در دانش ايران‌شناسي و مطالعات ايراني بپردازند.

اميد است تا ايرانيان غيرتمند و غرورآفريني كه قلب‌شان براي ايران و فردوسي مي‌تپد او را در انجام اين كار بزرگ تنها نگذارند!


- پژوهش
ها:

- حقوق جهان در ايران باستان

- داستان هاي رستم پهلوان (دوره 11 جلدي)

- زمينه شناخت موسيقي ايران

- زندگي و مهاجرت آرياييان بر پايه گفتارهاي ايراني

- فرهنگ هزوارش هاي دبيره پهلوي

- نامه پهلواني، خودآموز خط و زبان پيش از اسلام

- نقش جانوران در سخن سعدي

- زروان، سنجش زمان در ايران باستان

- كارنامه ابن سينا

- نبرد انديشه ها در ايران پس از اسلام

- شاهنامه فردوسي، در شش جلد، ويرايش فريدون جنيدي

- فرهنگ واژه هاي اوستايي (به فارسي و انگليسي)، به همراه احسان بهرامي

- نامه فرهنگ ايران (مجموعه مقالات در سه دفتر) به كوشش فريدون جنيدي

- كاپيتولاسيون در ايران، دكتر محمد مصدق، با پيشگفتار و حواشي فريدون جنيدي


- پي‌نوشت:

1. زينه: پايه. راه زينه: رازينه: پلكان كه درجه به درجه و پايه به پايه از آن بالا مي‌روند.


- منبع:

·          ابراهیمی، فرشید، «پژوهنده روزگار نخست»، روزنامه شرق، شماره 1100، يكشنبه، نهم آبان 1389، صفحه 14.

 


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 4 | 1 2 3 4 5 6|فریدون,جنیدی؛,بنیانگذار,سازمان,پژوهش,در,فرهنگ,ایران, ,
بازديد : 1170 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391

 

برگشته ام به دنیای آدم ها، دنیای کار، دنیای تکرار. دلم تنگ شده برای مریم گلی و ساعت های با او بودن، برای تماشای خواب معصومانه اش، گریه هایش و چرخش نگاه جستجوگرش.  شب ها نا آرام است و عصر ها به خوابی شیرین می رود. وقتی می خوابد دست هایش را به حالت تسلیم بالا می آورد.

مادرش می گفت امروز برای اولین بار خندیده ..

 

سحر دیدم غزل می خواند شمشاد

هوا شاد و زمین شاد و زمان شاد

همه گل های عالم را خبر کن

که مریم زاده شد در ماه خرداد.

 

به یادش که می افتم گوش می دهم به این آهنگ  شاه اومده با لشکرش، شاهزاده ها دور و برش ...  لبخند

 

* شعری از قیصر برای دخترش آیه


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|همبازیان,خواب,تو,خیل,فرشتگان*, ,
بازديد : 1301 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391

اینکه آدم پدرش شاعر باشد دست کم یک فایده اش این است که می تواند مدام برایش لالایی های تازه بسراید و خودکفایی در تولید لالایی حاصل شود:

 لالا لالا گل سوسن

چراغ شام تار من

لالا لالا گل شب بو

چشات نازه مثه آهو

لالا لالا گل مینا 

تویی زیباترین زیبا

لالا لالا گل مریم

ندارم تا تو هستی غم

لالا لالا گل نرگس

نبینم داغ تو هرگز

لالا لالا گل ریحون

تویی لیلا، منم مجنون

لالا  لالا گل نازم

به بالای تو می نازم

لالا لالا گل نعنا

رفیق کوچک بابا

لالا لالا امید من

گل سرخ و سفید من

وقتی که لالایی می گویم  ریتمی1 در ذهنم هست که مادرم با آن برای من و خواهرم لالایی می خواند. داستان دختری را می گفت که مادرش می میرد و نامادری اش او  را آزار می دهد تا اینکه یک روز که برای برداشتن آب به سر چشمه می رود دو نفر او را نجات می دهند:

دو تا ترکی ز ترکستون

منو  بردن به هندستون

جزییات داستان یادم نیست اما هرچه بود هیچ وقت برای  ما تکراری نمی شد و با صدای شیرین مادر خواب را به چشم ما می آورد.

 

1-بیشتر لالایی ها از لحاظ وزن در شاخه مفاعیلن مفاعیلن قرار می گیرند.


ادامه مطلب...
ارسال توسط حيدر |دسته:| امتياز : 3 | 1 2 3 4 5 6|لالایی, ,
مطالب پر بازديد
صفحه قبل 1 2 ... 19 صفحه بعد